f659_1340398568.gif

http://www.weblogs-lover.blogfa.com

خانم ها بخوانند ( ورود آقایان ممنوع )

اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون میبرد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژلب زده است خیره می شود !!! 
"بالتیمور بیکن "

دبالوگ ماندگار

دبالوگ ماندگار فیلم Léon:
ماتیلدا : همیشه زندگی انقدر سخته ،یا فقط وقتی بچه ای اینجوریه؟
لئون :همیشه همینجوره...

نقشهای خوب

در بازی زندگی ٬ شاید نقشهایی باشند که بد نوشته شده باشند،  اما نقشهای خوب هم  کم نیستند .
انتخاب هر  نقشی، اختیاری و بعهده ماست .
نقش خوبی انتخاب کن و به خوبی آنرا اجرا کن  ...
مطمئن باش موفقیت و شادمانی واقعی از آن توست ...

کاریکاتور انواع زن در ایران

www.AsanPic.com

ادامه نوشته

کاریکاتور های جالب از انواع و اقسام گدا



www.AsanPic.com

ادامه نوشته

نقاشی های رومانتیک

www.AsanPic.com

www.AsanPic.com

ادامه نوشته

اینم راه حل برای مادرانی که فرزندشون از حموم می ترسه

آخی این کوچولو رو ببینید

به بهشت نروم

خدایا

خدایا مرا ببخش
به خاطر درهایی که زدم و خانه ی تو نبودی

اینم از برنامه های تلوزیونی ما

دیشب خاله ام ناراحت بود به خانه ما زنگ زد و کلی از حادثه ای که در مترو براش اتفاق افتاده بود برای مامان و بابا تعریف کرد و گریه کرد .  من هم می خواستم خوش حالش کنم وقتی برنامه مورد علاقه اش یانگوم شروع شد به منزلشون زنگ زدم تا خاله برنامه رو ببینه و زیاد فکر نکنه و غم و غصه هاش کم بشه  اما از شانس بد من برنامه یانگوم تمامش گریه دار بود و یه صحنه خوش حال کننده نداشت با خودم گفتم الان خاله غم و غصه هاش کم نشده که فکر کنم از شدت ناراحتی زار می زنه .

یه بچه همه چیزدان

مشکل همیشه گی خانم ها وقتی می خواهند بروند میهمانی

بدون شرح

راهکارهایی برای حل مشکل ترس از تاریکی

هیولاها فقط در خیال ما هستند

اگر می خواهید دیگر از تاریکی نترسید بهتر است اول بدانید که تاریکی چیست ؟ ترس چیزی نیست جز یک احساس و هیجان که در مغز شما بوجود می آید این احساس درست وقتی بوجود می آید که شما در معرض خطر قرار می گیرید در واقع ترس عکس العمل مغز شما در مقابل خطر است اگر این موضوع را همیشه به خاطر بسپارید راحت تر و بهتر می توانید با ترس های بی مورد خود مقابله کنید شما از تاریکی می ترسید چون احساس می کنید چیزهایی در تاریکی وجود دارند که در روشنایی دیده نمی شوند در واقع این تخیل شماست که باعث می شود چیزهایی را تصور کنید که وجود ندارند .

راه حل قضیه هیولاهای زیر تخت یا غول پشت پنجره سخت نیست برای روشن شدن این موضوع و برای نخستین قدم می توانید قبل از خواب یک بار چراغ را خاموش و بعد از چند دقیقه روشن کنید آن زمان است که متوجه می شوید تمام اشیاء اتاق قبل ازخاموش و روشن شدن لامپ سر جای خودشان هستند . می توانید برای آرامش بیشتر ، این جمله را چند بار با خودتان تکرار کنید : " در تاریکی هیچ خبری نیست و خانه در سیاهی شب به اندازه روشنایی روز در امن و امان است " تکرار این جمله باعث می شود افکارتان به جای حرکت به سمت ترس به سوی آرامش برود وقتی آرامتر شدید می توانید نگاهی به زیر تخت پشت پنجره و داخل کمد بیندازید تا به این باور برسید که هیولا و غول ، فقط مال قصه هاست این کار شما را به آرامش کامل می رساند .

یکی از اشتباهاتی که موجب بیشتر شدن ترس می شود تماشای فیلم های ترسناک است . اگر می خواهید از تاریکی اتاقتان هنگام خواب نترسید ، بهتر است از تماشای فیلم ترسناک دوری کنید . خواندن کتابهای تخیلی و ترسناک نیز باعث افزایش ترس در شما می شود یادتان نرود که برای موفقیت در هر کاری باید تلاش کرد پس از همین امروز عزم تان را جزم کنید تا ترس از تاریکی را از خودتان دور کنید . باور کنید که موفق خواهید شد.

برگرفته از روزنامه ایران صفحه 23 خرداد 1392 - نویسنده : لیلا عرفاتی

آسانسور

روزی، یک پدر با پسرش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر متوجه دو دیوار براق نقره ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟

پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید:

پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام، و نمی دانم.

در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شد. پدر و پسر، هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت. هر دو خیلی متعجب تماشا می کردند که ناگهان، دیدند شماره ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله ای از آن اتاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا...

o8197_index.jpg

عاقبـت اس ام اس پـراکنی ...!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

گلچیـنی از تصاویـر متـحرک جـالب و دیـدنی

هماهنگی، مدیریت و مهمتر از همه مدیریت پذیری و ... در یک کار گروهی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



حرکتی دیدنی از سر کار گذاشتن پلیس

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



اگه اون بالایی نخواد حتی یه برگ هم از روی درخت به زمین نمی افته

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



بیماری با روحیه ای عالی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

بقیه در ادامه مطلب
ادامه نوشته

مرگ و مرد (طنز)

یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ..

مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …

مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …

مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره. توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت .

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست ... و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت…

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم …

پیغام گیر تلفن شاعران ایرانی

 

zu4bw7a6m14kmdyeuniz.jpg 

 

فکر می کنید اگه در دوره سعدی و حافظ و … تلفن بود اونم از نوع منشی دار ! ،

 

 

منشی تلفن خونشون چی می گفت ؟

پیغام‌گیر حافظ: 

 رفته‌ام بیرون من از كاشانه‌ی خود غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام

زان زمان كو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور 

 

پیغام‌گیر فردوسی:

 نمی‌باشم امروز اندر سرای

كه رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا برآید بلند آفتاب

.

ادامه نوشته

ترول های بامزه و خنده دار

ترول به مجموعه شخصیت های با مزه ای گفته میشود که با ترکیب آنها واقعیت های خنده دار و جالبی خلق میکنند!

 ترول های خنده دار بامزه و دیدنی (58) www.taknaz.ir

ادامه نوشته

جملات تصویری الهام بخش برای زندگی بهتر ...


جملات تصویری الهام بخش برای زندگی بهتر ... (22) www.taknaz.ir



ادامه نوشته

دزدی پر دردسر

یک روز با خوش حالی به مدرسه رفتم در زنگ دوم کتاب یکی از دوستانم که هفته پیش خریده بود دوباره گم شد. این دفعه معلم ما خیلی ناراحت شد در حدی که تصمیم گرفت همه ما را داخل کلاس حبس کنند و درب را قفل کردند تا اعتراف کنیم که چه کسی کتاب را برداشته است . ولی همه دانش آموزان انکار می کردند . من اصلاً نمی دانستم کتابش تا به حال گم شده است . برای همین به خودم اطمینان کامل داشتم و بی خیال تر از همه بودم . همه شدیداً می گریستند و هر دو دقیقه در می زدند تا به بهانه ای بیرون بروند و از کلاس فرار کنند . یکی دستشویی داشت . یکی آب می خواست و دیگری از گرستگی می خواست بمیرد . من ساده به خانوممان گفتم اشکالی ندارد اگر می خواهید شب ما را نگه دارید کیک را تقسیم بر 36 می کنیم و می خوریم بچه ها سرم ریختند و دوست داشتند  مرا حسابی کتک بزنند ولی خانوم از من دفاع کرد من خیلی خوشحال بودم که با دوستانم تا شب در مدرسه می مانیم . تا اینکه نزدیک ساعت 12:45 دقیقه بود emoticon  و متوجه شدم این شوخی نیست و می خواهند جدی جدی ما را نگه دارند . کم کم نگران پدر و مادرم شدم که ناگهان صدای در محکم به گوش همه ما رسید مدیر بود قرمز شده بود و کلی ما رو نصیحت کرد تا اعتراف کنیم اما کسی چیزی نمی گفت کم کم ناظم ، مستخدم آمدند و همان حرفهای مدیر را تکرار کردند. من خوابم برده بود emoticonو می خواستم بخوابم که گریه خواهران دوستام که بیرون از کلاس بودند به گوشم رسیددوستانم هم در کلاس می گریستند . بعد شنیدم خواهر یکی از دوستانم از شدت ناراحتی بیهوش شده است بعد از این حادثه ما را بخشیدند ولی 2 نمره از نمره انضباط همگی مان جلوی چشممان کم شد .

داستان های کوتاه طنز و خنده دار

داستان طنز فرهاد و هوشنگ

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند ؛ یک روز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند ناگهان فرهاد خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فورا به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد ، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت : من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر ، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبت هاى دکتر گوش مىکرد گفت : او خودش را دار نزد ، من آویزونش کردم تا خشک بشه …

.
.
داستان طنز سه آرزو
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش داخل جنگل افتاد ؛ او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است. قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم.
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : متشکرم ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست ؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.
زن گفت : اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید که با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد ، من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند … و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود ، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است … و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم ……

برگرفته از:http://berooztarinha.com

خاطره ی مدرسه


فصل پاییز بودو برگ درختان می ریختهوا خیلی خیلی سرد بودمن باخوش حالی به مدرسه رفتم در مدرسه دوستام تا من رو دیدند گفتند:امروز نوبت کلاس ماست تا برای بچه های مدرسه برنامه اجرا کنیم ومن تازه یادم افتاد که تو گروه سرود شرکت کرده بودم......

ادامه نوشته


امروز رفتم سوپرمارکت یه چیزی بخورم، خریدم که تموم شد 500 تومن طلبکار شدم.فروشنده به جای 500 تومن پنج نخ سیگار وینستون بهم داد.

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: سیگاری نیستم.

از حرفم بدش اومد. یه قیافه طلبکارانه به خودش گرفت و گفت:جوونای همسن و سال تو کراک میکشند...!!!!!

زنده بمون!

زنده بمون

 

 

شبهازودبخواب.صبح ها زودتر بیدار شو

 

نرمش کن.بدو.کم غذابخور

 

زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن

 

هرچندوقت یکبار نقاشی بکش

 

در حمام آوازبخون.کمی بازی کن

  

سفیدبپوش.آب نبات چوبی لیس بزن

 

..............

ادامه نوشته

فستـیوال قصــر های یــــخ 2013

بیست و نهمین فستیوال قصرهای یخی هاربین در شمال شرق چین نزدیک روسیه با انواع و اقسام قصرهای یخی برگزار شده است.

ادامه نوشته